• تاریخ انتشار : 1405/08/14 - 11:52
  • تعداد بازدید : 11
  • زمان مطالعه : 7 دقیقه
گفت‌و‌گو با هم‌کلاسی‌های شهید دانش‌آموز «یکتا کریمی»

دستخط یکتا ماند و نیمکتش خالی شد

«یکتا کریمی» دیگر پشت نیمکت مدرسه نمی‌نشیند، اما نوشته‌هایش هنوز در کتاب مطالعات اجتماعی هم‌کلاسی‌اش باقی است. «فاطمه محمدی» در روز دانش‌آموز از دوستی می‌گوید که هفتم فروردین ۱۴۰۵ در حمله موشکی به محله چقاگلان کرمانشاه همراه پدر، مادر و خواهرش به شهادت رسید.

f284e11cZjoxNDE1MDY1LnBuZ3xmdWk6MTM5MDA4MnxsOmZhfHY6MQ

به گزارش ایثار کرمانشاه سیزدهم آبان، روز دانش‌آموز، امسال برای برخی دانش‌آموزان کرمانشاهی با خاطره‌ای متفاوت همراه است؛ روزی که جای خالی چند هم‌کلاسی شهید، بیش از هر زمان دیگری احساس می‌شود. دخترانی که سال گذشته در کنار دوستانشان در مراسم دانش‌آموزی حضور داشتند، مشت‌های خود را گره می‌کردند و شعار‌های «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» سر می‌دادند، اما امسال تعدادی از همان صدا‌ها برای همیشه خاموش شده‌اند.

در میان ۱۲ دانش‌آموز شهید کرمانشاهی جنگ رمضان، نام یکتا کریمی نیز دیده می‌شود؛ دختری که هفتم فروردین‌ماه ۱۴۰۵، در حمله موشکی آمریکایی - صهیونیستی به محله مسکونی چقاگلان کرمانشاه، همراه پدر، مادر و خواهر کوچک‌ترش یلدا به شهادت رسید.

خانواده کریمی همان روز از خانه پدربزرگشان در روستا به کرمانشاه بازگشته بودند؛ بازگشتی که قرار بود پایان یک روز عادی باشد، اما به آخرین حضور چهار عضو این خانواده در کنار یکدیگر تبدیل شد.

در روز دانش‌آموز، به سراغ دوستان و هم‌کلاسی‌های یلدا و یکتا در دبیرستان یحیی شمشادیان رفتیم تا از دریچه خاطرات آنان، تصویری از زندگی این دو خواهر شهید را روایت کنیم. فاطمه محمدی، یکی از دوستان نزدیک یکتا که از کلاس پنجم با او هم‌کلاس بوده و اکنون در پایه سوم متوسطه اول تحصیل می‌کند، از دوستی عمیقشان و روزی می‌گوید که خبر شهادت خانواده کریمی را شنید.

 

دوستی که برایم حکم خواهر را داشت

 

فاطمه وقتی از یکتا حرف می‌زند، بیشتر از هر چیز به مهربانی و همراهی او اشاره می‌کند؛ دختری که در روز‌های سخت می‌شد به او تکیه کرد و از حمایت و دلسوزی‌اش مطمئن بود.

او می‌گوید: هر وقت مشکلی برایم پیش می‌آمد، آن را با یکتا در میان می‌گذاشتم. مطمئن بودم که برای حل مشکلم هر کاری از دستش بربیاید انجام می‌دهد. یکتا برای من فقط یک دوست نبود؛ مثل خواهرم بود.

این صمیمیت باعث شده بود فاطمه و یکتا در بسیاری از مسائل با یکدیگر صحبت کنند و از اتفاقات روزمره تا آرزو‌های آینده‌شان را به اشتراک بگذارند؛ دوستی‌ای که تصور نمی‌کرد روزی با یک حادثه تلخ، چنین ناگهانی پایان یابد.

 

دستخط یکتا ماند و نیمکتش خالی شد

 

تماس‌هایی که هیچ‌وقت پاسخ داده نشد

 

فاطمه هنوز جزئیات روز حادثه را به‌خاطر دارد؛ روزی که ابتدا با نگرانی از سلامتی دوستانش تماس گرفت، اما هرچه گذشت، نگرانی‌اش جای خود را به ناباوری داد.

او روایت می‌کند: روز قبل از حادثه با یلدا تلفنی صحبت کرده بودم. گفته بود همراه خانواده به خانه پدربزرگشان در روستا رفته‌اند. اصلاً تصور نمی‌کردم همان روز به کرمانشاه برگشته باشند.

وقتی خبر حمله موشکی به محله چقاگلان را شنیدم، بلافاصله با یکتا تماس گرفتم. دلم شور افتاده بود. فقط نگران یک دوست نبودم؛ احساس می‌کردم خواهرم در خطر است. اما یکتا تلفن را جواب نداد.

چند بار دیگر هم تماس گرفتم، حتی با مادرش تماس گرفتم، اما هیچ‌کس پاسخگو نبود. دیگر نتوانستم در خانه بمانم و خودم را به محل حادثه رساندم.

محله پر از جمعیت و رفت‌وآمد بود. همه نگران بودند و هرکس خبری را دنبال می‌کرد. از زنی که در آنجا حضور داشت، درباره خانواده کریمی پرسیدم. نشانی خانه‌شان را دادم و توضیح دادم که پدر یکتا و یلدا فلافلی دارد.

آن زن پرسید: دختر‌های یلدا را می‌گویی؟

گفتم: بله.

پاسخ داد: زیر آوار هستند.

فاطمه می‌گوید شنیدن این جمله برایش بسیار سنگین بود. هنوز نمی‌توانست آنچه را شنیده بود باور کند. برای اطمینان به مغازه‌دار سر کوچه مراجعه کرد و درباره خانواده کریمی پرسید.

مغازه‌دار گفت: بله، آن روز در خانه بودند؛ همه شهید شدند.

از افراد دیگری هم سؤال کردم. بعضی می‌گفتند زیر آوار مانده‌اند و بعضی خبر شهادتشان را می‌دادند. دیگر توان ایستادن نداشتم. همان‌جا در کوچه نشستم و با دوستانم تماس گرفتم. حتی به مدیر مدرسه زنگ زدم و گفتم: خانم، یکتا زیر آوار مانده است.

 

پدری که در آخرین لحظات به یاد دخترانش بود

 

فاطمه از لحظات پس از اصابت موشک نیز روایتی تلخ نقل می‌کند؛ روایتی که آن را از زبان افرادی شنیده است که هنگام حادثه در محل حضور داشتند.

به گفته او، نخستین پیکری که از زیر آوار پیدا شد، پیکر شهید محمدرضا کریمی، پدر خانواده بود. ظاهراً او برای دخترانش خوراکی خریده بود و هنگام اصابت موشک در نزدیکی خانه قرار داشت.

فاطمه می‌گوید: وقتی مردم برای کمک به او رسیدند، دیگر توان صحبت‌کردن نداشت و فقط با دست به سمت خانه اشاره می‌کرد؛ انگار می‌خواست بگوید خانه‌ام، بچه‌هایم...

این تصویر، از آن خاطراتی است که فاطمه نمی‌تواند به‌سادگی فراموش کند؛ پدری که حتی در واپسین لحظات زندگی، نگران دخترانش بود.

 

پیکر یلدا چند روز بعد پیدا شد. او نیز در کنار پدر و خواهرش به خاک سپرده شد؛ در میان شهدای خانواده کهریزی، از همسایگانشان که ۱۰ نفر از اعضای آن خانواده نیز در همان حمله موشکی به شهادت رسیده بودند.

 

رؤیای دختری که می‌خواست تاریخ سرزمینش را تدریس کند

 

در میان خاطرات فاطمه از یکتا، گفت‌و‌گو‌های دوستانه درباره آینده جایگاه ویژه‌ای دارد؛ گفت‌و‌گو‌هایی که در آن هرکدام از شغل موردعلاقه و آرزوهایشان می‌گفتند.

فاطمه در این باره می‌گوید: گاهی با هم درباره شغل آینده‌مان صحبت می‌کردیم. یکتا معمولاً ساکت بود و نظر خاصی نمی‌داد. تا اینکه یک روز خودش پیش ما آمد و گفت: بچه‌ها، فکر کردم و فهمیدم می‌خواهم چه‌کاره شوم؛ می‌خواهم معلم مطالعات اجتماعی شوم و تاریخ درس بدهم.

او ادامه می‌دهد: یکتا می‌گفت دوست دارم تاریخ سرزمینم را برای بچه‌ها تعریف کنم؛ اینکه کجا بودیم، به کجا رسیدیم و چگونه باوجود همه دشمنی‌ها، امروز شما با امنیت پشت نیمکت‌های مدرسه نشسته‌اید.

فاطمه هنوز آن روز و حرف‌های دوستش را به یاد دارد؛ دختری که می‌خواست معلم شود، در کلاس درس بایستد و از تاریخ سرزمینش برای نسل آینده بگوید، اما حمله موشکی به خانه‌شان، فرصت تحقق این رؤیا را از او گرفت.

 

دستخط یکتا ماند و نیمکتش خالی شد

 

کتابی که هنوز دستخط یکتا را در خود دارد

 

باگذشت ماه‌ها از آن حادثه، خاطره یکتا همچنان در زندگی فاطمه حضور دارد. عکس‌های مشترک، شماره‌تلفن ذخیره‌شده در گوشی و حتی کتاب‌های درسی، هرکدام بهانه‌ای برای مرور روز‌های دوستی هستند.

فاطمه می‌گوید: وقتی عکس‌هایمان را نگاه می‌کنم، بیشتر متوجه جای خالی یکتا می‌شوم. گاهی شماره‌اش را می‌گیرم؛ شاید با این امید که جواب بدهد. هنوز شماره‌تلفنش را در گوشی‌ام نگه داشته‌ام. او از رفتن به مزار دوستش هم می‌گوید: به مزارش می‌روم و خیلی وقت‌ها به یادش هستم. هر وقت دلم برایش تنگ می‌شود، کتاب مطالعات اجتماعی پایه هشتم را باز می‌کنم و ورق می‌زنم. بیشتر صفحه‌های کتاب، دستخط یکتا را دارد. وقتی نوشته‌هایش را می‌بینم، احساس می‌کنم هنوز کنارم نشسته است.

برای فاطمه، این کتاب دیگر فقط یک کتاب‌درسی نیست؛ یادگاری از دوستی است که قرار بود روزی خودش در جایگاه معلم قرار بگیرد و به دانش‌آموزان درس بدهد.

 

صدای هم‌کلاسی‌ها هنوز خاموش نشده است

 

امسال در روز دانش‌آموز، جای یکتا و یلدا در میان دوستانشان خالی است. دیگر از حضورشان در کلاس درس، گفت‌و‌گو‌های دوستانه و آرزو‌هایی که برای آینده داشتند خبری نیست؛ اما خاطراتشان همچنان در ذهن هم‌کلاسی‌ها زنده مانده است.

فاطمه و دوستانش هنوز همان دانش‌آموزانی هستند که سال گذشته در کنار یکتا و یلدا شعار می‌دادند. حالا یکی از دوستانشان را در قاب عکس‌ها و دستخط‌های باقی‌مانده جست‌و‌جو می‌کنند و دیگری را در خاطرات روز‌های مدرسه به یاد می‌آورند.

فاطمه در پایان، با یادآوری شعار‌هایی که سال گذشته در کنار یکتا و یلدا سر می‌دادند، می‌گوید: امروز یکتا و یلدا نیستند، اما ما، هم‌کلاسی‌هایشان و دختران ایران‌زمین همچنان ایستاده‌ایم و می‌گوییم: مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل.

 

انتهای پیام/

کلمات کلیدی

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید